تبليغاتX
از همی چی
خاطرات
دوستای گلم یک مشکل دیگه اومده سر راهم که فقط و فقط با دعای شما خوبان حل می شه واسم خیلی خیلی دعا کنید.

پینوشت: خدا منو ببخش یک فرصت دیگه بهم بده قول میدم سر حرفم بمونم کمکم کن و آبروم را نبر التماست می کنم خدا.


خیلییییییییییییییی دعا می خوامممممممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:48  توسط دختری  | 

خدا جونم سلام امروز امدم اینجا واست بنویسم التماست کنم منو ببخشی و کمکم کنی خدا فقط تو می تونی کمک کنی و منو به خواستم برسونی بقیه آدم ها وسیله هستند. از هرکی کمک بخوام وقتی تو نخوای انجام نمیشه اگه منو انداختی توی این مسیر پس حتما حکمتی هست خواهش ازت می کنم به هدفم منو برسون خدا تو که می دونی اوضامو تو که می دونی خواسته دلمو تو که می دونی دغدغه و نگرانیمو خدا پس به زبان بیا و به پدر مادرم ثابت کن حرفامو خدا با آدمای بی منطق چطور من می تونم طرف بشم چطور می تونم حرفم را حالیشون کنم ولی تو خدایی تو هر کار بخوای می تونی بکنی پس تورو به جان حسینت قسم می دم یک داغ دیگه روی دلم نذار و بذار به خواستم برسم خدا التماست می کنم خدا یک عمر بندگیت را می کنم خدا کمکم کن امروز همه چی به خوبی پیش بره یکم من خیالم راحت شه خدا. خدا جونم التماست می کنم التماسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

خدا امیدم را نا امید نکن همه امیدم به تو هست خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

هیچ بحث و ایرادی گرفته نشه خدا جونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:12  توسط دختری  | 

توی وبلاگ هرکی رفتم دیدم یک پست به مناسبت آخر سال زده گفتم بیام منم یک چیزی بنویسم خیلی وقته اینجا داره خاک می¬خوره و منم حال و حوصله نوشتن ندارم ولی دیگه گفتم بنویسم. امسال سال خوبی واسم نبود از لحظه تحویل سالش یادمه که با اشک چشم واسم شروع شد 1 سال گذشت ولی هنوز لحظه لحظه اون خاطرات بد یادم هست و از یادآوریش عذاب می¬کشم. فکر کنم سال 90 سال گربه بود شاید دلیل بد بدنشم همین بود چون من از گربه متنفرم و می¬ترسم ازش اونم تلافیشو توی سالش سرم آورد البته این عقیده خودم هست. امیدوار بودم چون بد شروع کردم خوب تموم کنم و آخر سال خوبی را داشته باشم ولی بازم بد شد عزیزو از دست دادم که آخرش را برام مثل دم مار تلخ کرد و باعث شد سال 90 به عنوان بدترین سال زندگیم بره توی دفترچه خاطراتم تا هروقت یادش می¬افتم اشک از چشمام سرازیر بشه و دلم آتیش بگیره. امیدوارم امسال سال خوبی واسه همه باشه واسه منم خوب باشه پامو کج نذارم راه درست را انتخاب کنم به آرزوهام برسم و همه دوستام و کسایی که دوسشون دارم هم به آرزوشون برسن. دیگه اینکه واسم دعا کنید خیلی احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:33  توسط دختری  | 

سلام دوستای گلم

امروز اومدم اینجا تا ازتون مشورت و همفکری بگیریم می خوام راهنماییم کنید و در حل این مشکل کمکم کنید. من یک مشکل را تعریف می کنم شما هم راهکاراتون رابرام بنویسید.

ببنید یک فردی بعد چند سال زندگی مشترک فهمید همسرش بهش خیانت می کنه و مجبور شد همسرش را طلاق بده در حالی که یک بچه کوچک داشت در همین بین اون فرد اوضاع مالیش هم شدیدا بهم ریخت و همه چیش را از دست داد خانواده دخودشم که بچه را نگه می دارند در یک شهر دیگر هستند و اون فرد مجبور برای کار یک شهر برای دیدن بچه یک شهر دیگه باشه. حالا مونده چه کنه هربار که بچه را می بینه جدایی ازش سخته براش بچه اذیت میشه به نظر شما ها باید این فرد چی کار کنه که خودش و بچش کمتر عذاب بکشن؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:51  توسط دختری  | 

دیدم کم لطفی اگه اینجا ننویسم وقتی امروز این خبر را شنیدم واقعا خوشحال شدم و یک حس غرور یک حس خوب که واقعا قابل توصیف نیست بهم دست داد .

آقای اصغر فرهادی گل کاشتی مبارکت باشه این اسکار برامون افتخاری آفریدی که کماز افتخارات ورزشی مان نداشت در اواخر سال 90 شاید شما به ملت ایران بهترین عیدی را دادی پس جا داشت اینجا در این خونه مجازیم ازت به خاطر همه زحماتت تشکر کنم و برای اوج بی نهایتت دست بر دعا بر دارم و آرزو کنم سال های بعد هم در کنارمون باشی و شاهد فیلم های بی نظیرت باشم.

مبارکت باشد این اسکار

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:4  توسط دختری  | 

گاهی وقتا نمی دونم از کجا بیام بنویسم یا اصلا چجوری بنویسم تا همه حرفام گفته بشه تا خالی خالی بشم تا بگم آخش دیگه حرفی ندارم الان راحت راحتم الانم شدم دقیقا هیمنجوری. نمی دونم تا حالا شده حس کنید خیلی وقت دیگه خدا صداتونو نمی شنوه ولی شما دارید به زور خودتون می چسبونید بهش من الان این وضع را دارم احساس می کنم خدا اصلا توی سال 90 صدام را نشنید من را کاملا به حال خودم رها کرد جز دو مورد که دستمو گرفت در بقیه موارد انگار دیگه ولم کرد شاید چون من بد شدم من به قولام عمل نکردم نمی دونم با همه این ها من ازش انتظار دارم آخه اون خداست و من بنده من غیر اون کسی را ندارم برم پیش کی دردامو بگم والتماسش کنم تا کمکم کنه وقتی به امسال نگاه می کنم می بینم سال 90 خیلی سال بدی واسم بود شاید چون از لحظه تحویل سالش بد شروع شد با اشک و گریه حتی یاد آوریشم عصبیم می کنه دیگه نمی ذارم هیچ سالیم اینجوری شروع شه امسال که امیدوارم برام بسه بهترین سال بشه سال آشتی خدا با من بشه سال به آرزو ها رسیدنم من و ...........
یک هفته هست که همش عصبی هستم دلیلشم واضح وقتی به کسی دل می بندی وقتی می بینی غمگینه و کاری از دستت بر نمیاد عصبی می شی من که اینطوری ام چقدر امید بدم دیگه خودمم خسته شدم آخه مگه یک آدم چقدر گنجایش داره واسه آزمایش شدن و له شدن حتی آگه بد دنیا باشه تازه مال من که بد نیست فقط از روی اعتماد زندگیشو باخته حقش نیست خدا جون تو هم کمش نکنی منو جولوش شرمنده کنی وقتی می بینم دعا هام نمی گیره شرمنده می شم وقتی می بینم کاری واسش نمی تونم بکنم عصبی می شم نگرانشم خدا ترو خدا تو ام نگرانش باششششششششششششش
قصد کردم برم پیش یک روانشناس ، مشکل دارم بدبینم به همه چی و این بد بینی داره اذیتم می کنه هم خدمو هم بقیه رو نباید اینجوری باشم اگه کسی روانشناس خوب میشناسه بهمک معرفی کنه

پینوشت1: خدا بازم شکرت می کنم واسه تنم سالم خودمو یارم واسه داشتن همدیگر واسه داشتن همه چیزهای خوب ولی خدا قسمت می دم به طفل شش ماه اما حسین ما رو هم کمک کن یار منم کمک کن از این مخمصه به خوبی و با سر بلندی بیاد بیرون دلم می خواد بخنده از ته دل بخنده خدا حرفای دیشبشو که شنیدی دل من آتیش گرفت دل تو نگرفت؟ دل تو به اشک بندت وصل نسوخت؟ داشتن سرپناه سخته، خدا چیزایی که ما ازت می خواییم آرزوهای محال نیست برای تو مثل یک اشاره کردن اشاره کن بذار یکم اینور سال دلمون شاد شه فقط یکم . التماستتتتتتتتتتت می کنم خدا به من هیچی نده ولی به اون بده

پینوشت 2: بچه ها فقط دعا خواهش می کنم دعا

پینوشنت 3: همه تلاشم اینه که روحیه هامونو نبازیم پس بگیم توی سخت ترین شرایطم خوبیم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:1  توسط دختری  | 

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:28  توسط دختری  | 

فکر کنم اولین باره که در یک روز 2 بار اپ می کنم راستش چند تا سوال داشتم:

1-کی می دونه تیپ کلاسیک یعنی چی؟ یک دختر چطور باید بپوشه که بگن بهش تیپش کلاسیکه؟ اگه میشه واضح برام توضیح بدین

2-من بلد نیستم قالب برای وبم بسازم کی می تونه کمکم کنه؟

پینوشت: از بعضی دوستان که منو شرمنده می کنند و میان بهم سر می زنند ممنونم اگه لینک نمی کنم حمل بر بی ادبی نذترید چون نمی رسم سر به کسی بزنم لینک نمی کنم که شرمنده نشم. بازم ممنون و از همتون معذرت می خوام

 

التماسسسسسسسسسسسس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 14:16  توسط دختری  | 

خیلی سخته بخوایی عزیزت را دلداری بدی ولی ندونی چه جوری اصلا وازه ها گم بشن چون می دونی که حق با هاشه چون می دونی که فقط داری یک مشت حرف می زنی که فکرش را از آن مسیر منحرف کنی تا دوباره سر حال بشه من این اواخر بارها توی این وضیعت قرار گرفتم حس اینکه نتونستم عزیزمو دلداری بدم و از خودم بدم آمد پیشش سر افکنده شدم اونجا بود که با همه وجود توی دلم داد زدم آخه خدا چرا. چرا من را خجالت زده می کنی چرا حداقل یک سر سوزن از دعا هام را مستجاب نمی کنی تا عزیزم راحت باشه. ولی باز به خودم می گم شاید امتحان هست باید صبر کنم و امیدوار باشم و به عزیزم امیدواری بدم تا حالش خوب شه خنده روی لبش بیاد و سرحال بشه.

چند وقت دارم فکر می کنم بد نیست حالو هوای اینجارو تغییر بدم یعنی نوع نوشته هامو تغییر بدم یکم از سانسوری نوشتنم کم کنم نمیدونم یکم رمانتیکش کنم شاید اینکارو بکنم شاید اینکار روحیه عزیزمو تغیر بده . باید بازم فکر کنم. می خوام هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا شادی و خنده قلبیش را ببینم اون وقته که لذت می برم.

پینوشت 1: خدا جون خودت گفتی ازم چیزای بزرگ بخواین منم الان ازت چیز بزرگ ولی ممکن خواستم اراده کنی می تونی انجامش بدی پس انجام بده فدای تو بشم ما که جز تو کسی را نداریم به کسی هم امیدمون نیست جز تو پس خودت معجزت را به زودی اتفاق بینداز مثل معجزه اون کودکی که شفاش دادی.

پینوشت 2: دوستای گلم منتظر دعاهاتون همچنان هستما.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:42  توسط دختری  | 

اول می خواستم هیچی از دیروز ننویسم بعد با خودم گفتم چرا ننویسم مگه من به خودم قول ندادم چیزای خوب را ببینم مگه قول ندادم شاد باشم با شادیام در زمان حال زندگی کنم پس میام می نویسم هرچند حالا که دارم می نویسم بغض توی گلومه و اشک توی چشمام.
دیروز جمعه خوبی بود درسته اونجور که می خواستم تموم نشد ولی همشم من مقصر نبودم ولی از صبح تا عصرش خوب بود آرامش داشتم عشق داشتم خنده از ته دل داشتم غمام فراموش شده بود به خوشیام فقط فکر می کردم عصرشم یکم تلخ بود ولی اثرش شد بغض شد گریه شد یک مشت فکرو خیال مسخره که هجوم آورد توی سرم . دیشب به هوای سریال شهید بابای کلی گریه کردم صبح که پاشدم بیام سر کار چشمام کلی پف داشت. تازه داشتم دیشب را فراموش می کردم که یک عزیز مادرمم دلمو شکست باعث شد سر صبحی توی اتوبوس اشک به چشمام بیاد و هنوزم ادامه داشته باشه نمیخوام کفر بگم ولی گاهی وقتا فکر می کنم کاش مثلا کور می شدم که راحت می تونستم واسه خودم تصمیم بگیرم که این همه وکیل وصی نداشتم. آخه خدایی که اون بالا نشستی ما چیزه زیادی ازت می خوایم؟ اینکه شاد نگهمون داری اینکه منو به اون کسی که می خوام برسونی اینکه دل دوستمو شاد کنی چیز زیادیه؟ اصلا ما بد عالم ما گناهکارترین بنده ولی مگه تو رحمان نیستی رحیم نیستی مهربون کریم نیستی؟ پس چرا اینارو بیشتر از این نشونم نمیدی خداااااااااااااااااااااااااااااا. یکبارم بهم اعتماد کن اصلا بذار با این انتخابم بدبخت شم زندگی خودم مگه نیست تا حالا نذاشتی از این به بد کمکم کن شادمون کن برسونمون بهم. من از تو می گیرمش شک نکن.
پینوشت1: دوستای گلم ببخشید قاطی پاطی و غم الود بود. ولی الان که نوشتم سبک شدم خیلی. شمام واسم دعا کنید من همه امیدم بعد خدا به دعا های شماست.
پینوشت2: خدا جونم میدونی که چقدر خاطرت واسم عزیزه اینم بدون من شادم و شادیمو نمی ذارم کسی ازم بگیره بدون با هر دست و پا زدنی هست خودمو شاد نشون می¬دم چون هدف دارم و باید به هدفم برسم چون می خوام که برسم پس تو ام کمکم کن التماست می کنم.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 8:26  توسط دختری  |